تبليغاتX
متلک
اجتماعی فرهنگی سیاسی اقتصادی ورزشی شخصی طنز
مهرهشتم مهر يار   مهربان

مهر اين مهر آفرين ورد  زبان

وز خروش مهرش هر وقت و زمان

مهربان ! مهري به مهر ما رسان !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 9:30  توسط جوادحاجی زاده  | 

این شعررا  برای اولین بارتقدیم کردم به آقای ابراهیم قربانی به مناسبت

اولین مرتبه ای که به وبلاگ ایشان رجعت کردم !!

باز این جا بی قرارم روز وشب

 
بی قرارم دائما در تاب وتب 


در سیاهی ها مقیمم بی گمان


الامان ای بوی باران الامان

 
تا به کی این بی قراری های من

 
من از این دنیا نمی خواهم کفن !


جنس من از این فلانی ها نبود

 
رنگ من گردیده تاریک و کبود


من فراریم از این رسم حسود


رسم من از این فلانی ها نبود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 15:23  توسط جوادحاجی زاده  | 

چه صفایی دارد !!

چون که هستی همه آیینه شود

برود بالا تا عرش

بشود زمزمه ای از توحید

سیر شود صورت ِ هستی از نور

تا به این حادثه ی ِ شوق انگیز

چشمه ی ذوق جهان باز شود

بنشیند لب جوی

بانگ تکبیر بخواند هر دم

ما و هستی با هم

سفره ای ساز کنیم

پر زنور ِ ملکوت

تا به هنگام اذان

همه ذرات جهان نوش کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 9:23  توسط جوادحاجی زاده  | 

  سرآغاز زيبـــاي فصل بهار

كه از دل بَرَد هر چه دارد غبـار

  واين رويش ِ بي حد و بي شمار

وعيد گل و گلشن و گلعذار

 طــراويدن و سبزه و سبزه زار

 مبارك بُوَد صدهزاران هـزار

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 14:18  توسط جوادحاجی زاده  | 

چرا با ما نمي گويي !؟

هنوزت آرزو دارم

چقدر عطر سخن هايت به رويِش مي كشاند حس ِّ‌ انسان را

هنوزم هديه مي دارد ، ترنّم ها

همان باريدن نازت پس از طغيان ِ‌حس ِّ آرزومندي

تو پيوندي

چرا با ما نمي گويي !؟

تو تنها قاصدي روز رهايي را

تو مي داني رهايي از جدايي را

چرا با نمي گويي !؟

اگر چه سبزيَت را سرخي ناب شقايق ها فرياد است

حماسه ! اي شكوه نورافشاني

چرا سر در پريشاني !؟

بگو با ما مگر مابا تو بد كرديم ؟

مگر حرف حسابت را عزيز ! يكباره رد كرديم !؟

چرا با ما نمي گويي !؟

حماسه اي شكوه سبز روييدن !‌

كنون غرقم به موييدن !؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 13:44  توسط جوادحاجی زاده  | 

ونشستن با هم

سریک سفره ی مهر

که محبت همه جایش جاریست

ونشستن با هم

پای احساس خوش شادابی

که حضور همه هستی پیداست

چه صفایی دارد !!

که نشستن با هم

خوش هوایی دارد !!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 13:32  توسط جوادحاجی زاده  | 

سلام دوستان عزیز ! جملاتی کوتاه جهت تبریک آماده کرده ام که تقدیم حضور

 می کنم شاید که به کار آید از همه ی دوستان متشکرم:

 

سرآغاز رويش ها ،‌جوشش ها ، كوشش ها و عيد باستاني نوروز را

حضورتان تبريك و شادباش مي گوييم .

.......................................................

 امام رضا عليه السلام :

((فصل بهار ، روح زمان هاست ))

فصل بهار و نزديك شدن به ادراك هستي را حضورتان تبريك

و شادباش مي گوييم

.................................................

 در اين هنگامه ي اجابت دعا

 ((يا مقلب القلوب و الابصار )) مي خوانيم

واز جودش (( حول حالنا الي احسن الحال )) را طلب مي كنيم .

...............................................

بهار آمد سراسر زندگاني                بهار آمد طلوع مهرباني

بهار آمد كنيم اينك دعايي              كه خو گيريم به رسم آشنايي

فرارسيدن فصل زيباي بهار و موسم آوازها وپندارها را حضورتان

 تبريك و شادباش مي گوييم

.............................................

وبهار

 رويش عهد دگراست

كه جهان از همه اش با خبراست

فرارسيدن عيد باستاني نوروز را به شما و خانواده ي محترمتان

تبريك و شادباش مي گوييم .

.............................................

وبهار بهترين بهانه براي روييدني هاست

از درك اين واژه غافل نمانيم

فرارسيدن عيد باستاني نوروز را به شماو خانواده ي محترمتان

تبريك عرض مي نماييم .

..................................................

نوشدن طبيعت و آغاز حيات تفكر و تدبر را حضورتان تبريك و شاد باش مي گوييم .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 10:56  توسط جوادحاجی زاده  | 

و صدا مي آيد

وصدا مي خواند

در پس ِ‌پنجره نوري است كه چشمش بر توست  

با بهاري در دست

مستمر مي خواند  ،روح ادراكت را  

مي زند داد خودش را به تب پنجره ها

باز كن پنجره را

و بخوان ((نور ))كه (( نوروز )) آمد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 9:12  توسط جوادحاجی زاده  | 

همسایه ی توام و آقا هنوز هم !

در سایه ی توام و آقا هنوز هم !

دیوانه ی توام و آقا هنوز هم !

بی مایه ی توام و آقا هنوز هم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 17:48  توسط جوادحاجی زاده  | 

ندارم تحفه ای دیگر ، به جز این حس بارانی

که از یاد تو در قلبم ، نماید او نگهبانی

دو دیده اشکِ خون بارد، در این هنگام رؤیا یی

مگر دیده در این ایام ، گرفته عید قربانی

وشاید بغض سنگینم ،شکسته در چنین روزی

و یا آن مرغ احساسم ، رها گشته ز ِ زندانی

ندارم تحفه ای دیگر ، به جز این حس بارانی

بده قولی که این حس را ،تو بعد از این نرنجانی

بگو این ماجرا تا کی  ،بدین گونه چنین جاری است

بگو تا کی نشینم من  ،در این بغضی ز ِ حیرانی

همیشه شعر ِ من جانا ، چنین سر در گریبان است

چنین حسی کشد ما را ،به سمت و سوی ویرانی

کجای ِ شعر من دیدی  ،به غیر خود نشانی را ؟!

تمام شور ِ شعارم  ،تویی تنها تو می دانی

نوشتن را بدان جانا ، نوشتن در وجود ِ من

اگر ننویسم این بغضم ، بدان تنها تو می مانی !

شب و روزم همه این است ، اسیر ِ چند عدد واژه

شدم در گیر ِاین عالم  ،که خود گشتی چنین بانی

بخوان گر می شود جانا ، کمی از حس من حس کن !

بدان که قیمتش مفت است ، کمی کمتر زِ مجانی

چه سود است شعر ِ نو گفتن  ،و خود این تازه را خواندن !؟

بیا در سفره ی شعرم ، بیا یک دم تو مهمانی !

بیا و بسته دار چشمت  ،همه دانند نمی مانی

چو می دانم ز ِ اشعارم، تو هیچش را نمی خوانی !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 13:29  توسط جوادحاجی زاده  |