![]() |
![]() |
|
| اجتماعی فرهنگی سیاسی اقتصادی ورزشی شخصی طنز |
|
دوز و كلك و شعار داري از ما شكوايه ي بي شمار داري از ما بگذار كه ما به زندگي مان برسيم آقا تو چه انتظار داري از ما !؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:29 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
از نحوه ی این بُروز تنگ آمده ام از تنگی این بلوز تنگ آمده ام با سینه ی پاره پاره ام کاری کن بردار مرا بدوز تنگ آمده ام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 18:13 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
آسوده ي بی خبر نگاهی گاهي !... سرمنشاء درد سر نگاهی گاهي !... ای میخ ! اگر عقب عقب می آیی بر لاله ي پشت در نگاهی گاهي !...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:55 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
از دايره و چنگ بدم مي آيد از ساز بد آهنگ بدم مي آيد يك لحظه مزن جناب مطرب بس كن از دنگ ! ددن ! دنگ ! بدم مي آيد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 17:27 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
ما بچه ي پايين حلب آباديم همسايه و همنشين خاك و باديم در فصل بهار و رونق شهر شما ما منتظر اواسط خرداديم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 0:47 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
او صاحب این بساط حراجی بود دنبال چرندیات و وراجی بود البته تعجبی ندارد زیرا شرمنده ببخشيد مرا (( حاجي )) بود .............................................. دنبال تب و تاب دقایق باشیم در شوق رسیدن به حقایق باشیم با کل قوای عقل مان ای مردم ! یک لحظه بیایید که عاشق باشیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 6:4 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
گفتيد كه پيش از اين بسيجي بوديد !؟ با توپ و تفنگ و آرپي جي بوديد !؟ يك لحظه به سنتان عنايت بكنيد!!... آن وقت شما كنار جي جي بوديد ! .............................. بابا چِقَدَر كلاس داريد شما ! با خوب كسي تماس داريد شما اندازه ی گریه های ما آدم ها پرونده ي ِ اختلاس داريد شما ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 21:58 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
تنها زچه مي روي سفر لالايي ! از من نگذر درين خطر لالايي ! هر چند كه كودكي من پير شده آهسته بيا مرا ببر لالايي ! .............................. يك بچه ي سر به راه سر راهي بود دل بسته ي تنگ خالي ماهي بود یک مادر و یک خانه پر از مهر پدر ... افسوس تصورات او واهی بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 19:57 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
اشعار مرا چه سرسری می خوانید ! بی رغبت و میل و گذری می خوانید اشعار غم انگیز مرا از چه سبب با رقص و نوای بندری می خوانید !؟ ............................................... ای کاش خزان برگ را می کشتیم ! آن زلزله های ارگ را می کشتیم ! ای کاش توانمان کمی قد می داد مثل خود مرگ مرگ را می کشتیم !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 19:43 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
ليلي شدي و مرا مصمم كردي مجنون شدن مرا مسلم كردي ناگاه چه شد زمان ديدارت را تا اين همه بر نگاه من كم كردي !؟ ********************* مادر كه به تار و پود قالي جان داد با دست زمخت خود به دستم نان داد هر چند به من شروع را مي آموخت ناگاه به زندگي خود پايان داد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 6:50 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
آری نه کبوترم و نه آهویی نه آن که بدون لانه و کندویی من عاشقم ای ماه خراسانی ها ! یک لحظه اشاره ای بری ابرویی .............................................. تو نور چراغ ما کبوترهایی آبادی باغ ما کبوترهایی در قحطی سرمای زمستان خورشید ! گرمای اجاق ما کبوترهایی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 18:30 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
انگار نه انگار هوس افتادم يك بار دگر نفس نفس افتادم شيريني لب هاي تو باعث شده تا من ياد غريزه ي مگس افتادم ----------------------------------- آتش زده اي سوخته تارو پودم من جا نزدم به شعله ام افزودم هر چند كه خاكستر خاك آلودم اما چه كنم كه پيش تو مردودم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1390ساعت 6:37 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
طرز سخنش فصيح و محكم باشد پا مِنبريش تمام عالم باشد اين ماه چه مجلسي به پا خواهد شد زينب كه سخنران محرم باشد
ما مادرمان مرده ، كسوفي داريم هر چند كه دير ، آخ و اوفي داريم مادر كه به دست ما از اين دنيا رفت گفتم به شما دل ِ رئو في داريم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 20:21 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
اين گوش كه دروازه و آن در باشد هر كار كه از شما ميسر باشد يك دسته عقابيد در آواره ي ِشام نگذاشته ايد يك كبوتر باشد
يك بشكه شده ، تَركه ي ِ لاغر مرده از بس كه تمام ِحق ما را خورده مسئول شده به اسم دين اما او سرمايه و اعتبار دين را برده |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 6:57 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
آوار کند خرابی دخمه ی ما مسرور شود به گریه ی زخمه ی ما چون رای فقط برای او منظور است پس فرق ندارد زبل و پخمه ی ما
هر چند دعاي ِ هر دمت نفرين است مرغ دل ِ من پرنده آمین است کشتی تو مرا ولی خدا می داند از دوست به من هر چه رسد شیرین است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1390ساعت 13:54 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
یک قلب شکسته گر چه محکم دارد همواره بساط ِغم فراهم دارد از بين ِ تمام ِ ماه هاي ِ عالم زينب كه فقط ماه ِ محرم دارد
در وادي ِ زندگي چه گيريم حسين ! از فرط گرسنگی نمیریم حسين ! مجبور شديم تا که هر طور شده پول ِ ديه ي ِ تو را بگيريم حسين !
ما مدعيان ِ درك و ياري گشتيم از غیرت و هم دغدغه عاری گشتیم از خيمه ي ِ تو همين شب ِ تاسوعا آرام و يواشكي فراري گشتيم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:27 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
۱- مي خواست براي ِاهل دنيا بكشد تصوير ِخود ِخود ِخودش را بكشد تصميم گرفت تا خدا خود را هم در ماهيت حسين زهرا بكشد ۲- با ذكر حسين آشنا مي گردد يك واژه به نام ِ مبتلا مي گردد خشكيده ي ِ صحراي ِ دلم يكباره تبديل به دشت ِ كربلا مي گردد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 23:39 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
پدر که رفته و مادر هميشه زندان است اساس زندگي مان بدون بنيان است پدر که رفته و مادر ... به اين سبب هر دم دو دست سفره پر از جاي خالي نان است پدر که رفته و مادر ... ولي چرا از من هميشه دختر همسايه مان گريزان است مراد شوم شما ظاهرا محقق شد كه سر پناه من اين گوشه در خيابان است اگر چه بر تن من رنگي از عزا كرديد ولي محله تان مملو از چراغان است مرا كه خون جگرم مي كنيد مي دانم یقین به وقت شما عید نذر و قربان است هميشه آتش تان بر سرم زبانه كشد تنم به ظن شما چون شبیه قلیان است به روی سیرتتان هفت سنگ باید زد چرا كه كار شما عين كار شيطان است شما به قبله ي ديگر مراجعه كرديد ويا كه شهر شما خالي از مسلمان است !؟ به روي پله ي منبر ترانه مي خوانيد در آن زمان كه دو چشمم نمور و گريان است بهار رابطه ها در خزانتان پژمرد پس از خزان شما نوبت زمستان است به پيش نيش شما آرزو ميسر نيست ولي به طور فراوان نبود و فقدان است به باد غبغبه هاتان مرا مرنجانيد اگر چه باد شما بي حد و فراوان است مزاحمم چه اگر در مسير چشماتان نه رد ّ امر شما و نه رد ّفرمان است گهي اگر گذري در نگاهتان كردم به طور قطع و يقين از خطا و نسيان است مرددم كه شما جاي قلبتان خالي است !؟ و يا كه قلب شما از تبار سيمان است !؟ علاج و چاره ندارم مگر به جز اين كه سكوت و زمزمه هايي كه در گريبان است تمام دار و ندارم شده دو دستي كه هميشه منتظر روزگار باران است مگر كه مرگ بيايد شفاي ِ من باشد كه مرگ نقطه ي عطف شروع ِ پايان است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 21:32 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
مدتي هم به تن ِ راحله فرصت بدهيد و به دستان ِ پر از آبله فرصت بدهيد و اگر خاطرتان از خودتان مطمئن است به زن ِ متهم حامله فرصت بدهيد مشويد آتش ِزير ِبدن ِخاكستر به پناه ِ سر ِاين عائله فرصت بدهيد سنگ پایید چرا در ره دریای بزرگ !؟ به شميم ِنفس ِغائله فرصت بدهيد دلتان معدن ِ سنگ و دلمان شيشه ي ِنرم تا شكسته شدن ِفاصله فرصت بدهيد به همان قبله كه بي شائبه رو گردانيد تا به اندازه ي ِيك نافله فرصت بدهيد پنبه از گوش درآريد و كمي گاهي هم به رسوبات ِنهيب و گله فرصت بدهيد و اگر فرصتتا ن نامده پايان آمد باز بر طايفه ي حرمله فرصت بدهيد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 5:36 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
غزلي نذر ِ دو چشمان ِ تو كردم آقا ! كه مگر مختصري با تو بگردم آقا ! از عنايات ِ تو توفيق شده تا اينك شاهد ِ بوسه ي ِ پنهاني ِ گردم آقا ! مدتي هست كه خورشيد ِ تو نامفهوم است يا كه از شدت ِ تب اين همه سردم آقا ! نسبتي نيست ميان ِ من و رؤياهايم بي ثمر يكسره در حال نبردم آقا ! هر فضايي كه تو نور ِ قمرش مي گردي اشتياق و شعف و شور ِ نوردم آقا ! موسم ِ نام تو در كوي ِ زبان مي پيچد چه اثر تازه شود غصه و دردم آقا ؟! لحظه اي دور از احسان ِ تو مقدورم نيست سببش چيست مرا دوري ِ هر دم آقا !؟ فصل ِ پاييز به روي ِ چمنم روييده از غم ِ دوري ِ تو لكه ي زردم آقا ! به قماري ندهم ساحل ِ گيسوي ِ تورا چه به هنگام تب ِ بازي ِ نردم آقا ! زوج ِ تنهايي و من لغلغه ي ِ زمزمه هاست چون كه در پيش ِ تو من ، بي تو و فردم آقا ! افق ِ پنجره هر بار چرا مي چرخد ؟! من چرا در همه جا باعث ِ طردم آقا !؟ عهد كردم چه اگر بار ِ دگر مي شكنم قسم اين بار كه در عشق ِ تو مَردم آقا !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 0:1 توسط جوادحاجی زاده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
دیدیم خدا می نویسد گفتیم شاید ما هم می نویسیم مگر نعوذ بالله چه چیزمان از خدا کمتر است پس این گونه شد که بی اجازه ی خدا دستمان را تا خرخره در نوشتن فرو نهادیم و نوشتن را تا جایی که دلمان خواست هرکی هرکی نمودیم |
| آرشیو موضوعی |
|
رباعی ها غزل متن ادبی شعر پیام ها خبری |
|
RSS
|